لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

لوستر

سلام دیروز با مامان وبابا رفتیم شهروند ومامان برام شکلک ژله ای خرید خیلی هیشنگ بود مامانم گفت اگه دختر خوبی باشی برات یک چیز خوب درست میکنم منم دختر خوبی بودم ومامانیم این وبرام درست کرد ...
23 آذر 1392

شهر بازی

سلام کپل مپلی ها  امروز بابابابجون ومامان جونم رفتیم شهربازی کلی بازی سوار شدم کلی خوش گذشت بعدم رفتم خونه باباجونی اینا کیف کردم کلی بازی کردیم با خاله پری خاله پوری ...
18 آذر 1392

پاستیل

سلام امروز مامانم از پیش کابینت یک وسیله اورد بیرون حسابی پر سر وصدا بودمنم حسابی ترسیدم رفتم مثل یک موش کوچولو تو اتاقم پشت صندلی قایم شدم مامانمم برای اینکه منو ساکت کنه به من پاستیل ودراژه داد برای اولین باراسم اون وسیله غذا ساز بود ...
18 آذر 1392

فرنی خوردن نی نی بهار

سلام امروز که از خواب بیدار شدم دیدم مامانم دنبال یک ظرف کوچیک فلزی میگرده کنجکاو شدم ببینم میخواد چیکار کنه که منو دید بیدارم گفت سلام دختر گل قشنگم میخوام برات فرنی درست کنم خب اول مواد لازم بهت یاد میدم این شکر شیرین اما شکر شکرستان نیست اینم ارد برنج که تو فعلا نمیتونی برنج بخوری وباید از این استفاده کنی اینم شیر که از قبل میشناسیش اینم گلاب جیگر خیلی خشبو بود نینی ها دوست نداشتم بوش بره مامانی همه رو ترکیب کرد وبرام فرنی درست کرد منم دلی سیر خوردم اینم عکساش ...
12 آذر 1392

اولین صبحانه شاهانه وبزرگانه

سلام خوبین منم دیگه نی نی بهارامروز میخوام براتون یک چیزی بگم باباجونم صبح از خواب بیدار شد رفت نون خرید مامانی هم برامون چایی درست کرد چهنونی بود جاتون خالی حسابی کیف داد مامان بهم ازاون نون تازه با خامه داد اینم عکساش البته بچه من چون انگشتام چوچولو مامانم برام خاطرات ثبت میکنه مواظب خودتون باشین لپ کشونیا ...
12 آذر 1392

دخترم داره بزرگ میشه

سلام گل قشنگم امروز تو برای اولین بار برام به پهلو خوابیدی من از ذوقم رفتم دوربین اوردم و ازت عکس گرفتم البته باید بگم شما پتو ومتکا دوست نداری و چون هوا خیلی گرم بود شما حجاب رو رعایت نکردی واین جوری لالا کردی ...
12 آذر 1392

رفتن به شهر بازی

سلام امروز رفتم شهر بازی  کلی کیف داد حسابی بازی کردم وعکس گرفتم خیلی خوش گذشت بعدم رفتم خونه بابا جونی بارون تندی می اومد مامان کفش تق تقی پوشیده بود مجبور شد کفشهاش و در بیار و تو بارون پا برهنه بیاد خونه که کلی هم ذوق کرده بود راستی باباجونم تو محل سر کارش برف اومده بود برام ادم برفی درست کرده بود خیلی بزرگ بود چشماشو با پیچ گوشتی گذاشته امکانات نبوده اینم عکساش   ...
7 آذر 1392